

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۸۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۸
رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم
در بیخودی مطلق با خود چه نیک شادم
چشمم بدوخت دلبر تا غیر او نبینم
تا چشمها به ناگه در روی او گشادم
با من به جنگ شد جان گفتا مرا مرنجان
گفتم طلاق بستان گفتا بده بدادم
مادر چو داغ عشقت می دید در رخ من
نافم بر آن برید او آن دم که من بزادم
گر بر فلک روانم ور لوح غیب خوانم
ای تو صلاح جانم بیتو چه در فسادم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به حالتی از بیخودی و عشق محض اشاره دارد که او را از خود دور کرده است. او از طریق عشق به معشوق، به شادی و سرمستی دست یافته و تلاش میکند تنها بر معشوق تمرکز کند. در دیالوگی با جان خود، او را دعوت به سازش میکند و در عین حال از رنج عشق میگوید. همچنین، شاعر یادآور دوران پیش از آفرینش است و به روشنی و تاثیر عشق اشاره دارد و در نهایت به یاد شمس تبریز میافتد و او را گمگشته و سرگردان میبیند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
