

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۸۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۹
صد بار مردم ای جان وین را بیازمودم
چون بوی تو بیامد دیدم که زنده بودم
صد بار جان بدادم وز پای درفتادم
بار دگر بزادم چون بانگ تو شنودم
تا روی تو بدیدم از خویش نابدیدم
ای ساخته چو عیدم وی سوخته چو عودم
دامی است در ضمیرم تا باز عشق گیرم
آن باز بازگونه چون مرغ درربودم
ای شعلههای گردان در سینههای مردان
گردان به گرد ماهت چون گنبد کبودم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تجربههای عمیق عاشقانه و تحولاتی که عشق در وجودش ایجاد کرده، میپردازد. او بارها به مرگ و زندگی برخورد کرده و با احساس بودن و نبودن در عشق، زنده و مرده شده است. بوی محبوبش او را دوباره به زندگی بازمیگرداند و از خود بیخود میشود. عشق او را به چالش کشیده، به طوری که عقلش از میان میرود و به تعهدات و عهدهایش فکر نمیکند، بلکه فقط به جستجوی محبوبش میپردازد. در این میان، او خود را مانند گلی سوخته در آتش عشق و در حالت تحولی مداوم توصیف میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
