

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۹۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۴
بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرم
ای بارها خریده از غصه و زحیرم
من چون زمین خشکم لطف تو ابر و مشکم
جز رعد تو نخواهم جز جعد تو نگیرم
خوشتر اسیری تو صد بار از امیری
خاصه دمی که گویی ای خسته دل اسیرم
خاکی به تو رسیده به از زری رمیده
خاصه دمی که گویی ای بینوا فقیرم
از ماجرا گذر کن گو عقل ماجرا را
چنگ است ورد و ذکرم بادهست شیخ و پیرم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به حضور محبوبی میاندیشد که کمالات او را ستایش کرده و درخواهش وصال او است. او خود را به صورت خَاکی میبیند که تحت تأثیر عشق، شکوفا شده و از درد جدایی رنج میبرد. خواستههای او از محبوبش بیانگر عواطف عمیق اوست و حس آزادی و رهایی را از وابستگیهای دنیوی تجربه میکند. شاعر تأکید میکند که وجود محبوب برای او همچون نوری در تاریکی زندگی است و در نهایت به شمس دین تبریز اشاره میکند و در پی مودت و وصال اوست.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
