

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۶۹۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۹
دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانم
خط را کنی مسلسل یعنی که من نخوانم
بر تخته خیالات آن را نه من نبشتم
چون سر دل ندانم کاندر میان جانم
از آفتاب بیشم ذرات روح پیشم
رقصان و ذکرگویان سوی گهرفشانم
گر نور خود نبودی ذرات کی نمودی
ای ذره چون گریزی از جذبه عیانم
پروانه وار عالم پران به گرد شمعم
فریش می فرستم پریش می ستانم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان عشق و رازهای عمیق دل میپردازد. او میگوید که اگر کسی حقیقت را از او بپوشاند، در حقیقت نمیتواند از محبت و عشق او گریزان باشد. ارادت و شور زندگی او در ارتباط با عشق الهی مشهود است و در عین حال به درد و رنج انسانها اشاره میکند و میگوید که این دردها تنها از عشق ناشی میشوند. شاعر همچنین بر این باور است که هر جا که زیبایی و جمال عشق وجود دارد، داد و ستد حلال و موجه است، در حالی که در نزد حق و جلال خداوند نمیتوان به سادگی سخن گفت و به شناختی کامل رسید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
