

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۰۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۰
عالم گرفت نورم بنگر به چشمهایم
نامم بها نهادند گرچه که بیبهایم
زان لقمه کس نخوردهست یک ذره زان نبردهست
بنگر به عزت من کان را همیبخایم
گر چرخ و عرش و کرسی از خلق سخت دور است
بیدار و خفته هر دم مستانه می برآیم
آن جا جهان نور است هم حور و هم قصور است
شادی و بزم و سور است با خود از آن نیایم
جبریل پرده دار است مردان درون پرده
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به توصیف تجربهٔ معنوی و رابطهٔ شاعر با جهان و عشق میپردازد. شاعر با اشاره به نور و ارزش درونی خود، بر بیقیمتی ظاهریاش تاکید میکند و از غیبت دنیا و لذتهای آن سخن میگوید. او با اشاره به چهرههای برجستهای چون جبریل و شخصیتهای مذهبی، خود را در جمع آنها مییابد اما در عین حال احساس تنهایی میکند. همچنین، عشق را به مثابه دریایی عظیم معرفی میکند که همگان در آن غوطهورند و خود را در آن به نمایش میگذارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
