

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۱۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۴
چند روی بیخبر آخر بنگر به بام
بام چه باشد بگو بر فلک سبزفام
تا قمری همچو جان جلوه شود ناگهان
صد مه و صد آفتاب چهره او را غلام
از هوس عشق او چرخ زند نه فلک
وز می او جان و دل نوش کند جام جام
چون به تجلی بتافت جانب جانها شتافت
باده جان شد مباح خوردن و خفتن حرام
گفت جهان سلیم چیست خبر ای نسیم
گفت ندارم ز بیم جز نفسی والسلام
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از تجلی عشق و زیبایی سخن میگوید و به توصیف حالتی میپردازد که در آن وجود عشق، چرخش جهان را تحت تأثیر قرار میدهد. او به بام و فلک اشاره میکند و میگوید که در این حالت، زیبایی و نوری خاص، جلوهگری میکند. عشق باعث میشود که زندگی معنایی عمیقتر پیدا کند و موانع معمولی از میان برداشته شود. در اینجا، یکی از شخصیتها به یک نسیم اشاره میکند و از بیخبری و سادگیاش میگوید، که تنها چیز باقیمانده برایش سلامتی و آرامش است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
