

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۱۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۸
ای تو ترش کرده رو تا که بترسانیم
بسته شکرخنده را تا که بگریانیم
ترش نگردم از آنک از تو همه شکرم
گریه نصیب تن است من گهر جانیم
در دل آتش روم تازه و خندان شوم
همچو زر سرخ از آنک جمله زر کانیم
در دل آتش اگر غیر تو را بنگرم
دار مرا سنگسار ز آنچ من ارزانیم
هیچ نشینم به عیش هیچ نخیزم به پا
جز تو که برداریم جز تو که بنشانیم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان احساساتش نسبت به محبوب میپردازد و از عشق و رنگهای متفاوت آن سخن میگوید. او از دلتنگی و شادی در آتش عشق صحبت میکند و خود را در حالتی میان اشک و خنده توصیف میکند. با تأکید بر اینکه هیچ چیز جز محبوب او برایش اهمیت ندارد، در عین حال به حیرت و جستجوی معنای وجودی خود نیز میپردازد. در نهایت، شاعر به شمسالدین تبریزی اشاره میکند که در عشق او محو شده و خود را در وجود او میبیند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
