

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۱۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۷
لولیکان تویم در بگشا ای صنم
لولیکان را دمی بار ده ای محتشم
ای تو امان جهان ای تو جهان را چو جان
ای شده خندان دهان از کرمت دم به دم
امن دو عالم توی گوهر آدم توی
هین که رسید از حبش بر سر کوی حشم
چون برسد کوس تو کمتر جاسوس تو
گردد هر لولیی صاحب طبل و علم
رایت نصرت فرست لشکر عشرت فرست
تا که ز شادی ما جان نبرد هیچ غم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به ستایش معشوق میپردازد و او را به عنوان منشأ شادی و زندگی توصیف میکند. معشوقی که در وصال او، غمها از میان میروند و شادیها میآیند. شاعر از لولیها و شادیهای آنها یاد میکند و خواهان برقراری جشنی است که در آن ترس و غم جایی نداشته باشند. او به قدرت و فضل معشوق اشاره میکند و میگوید که با آمدن او هر کس میتواند خوشبخت و پیروز شود. در انتها، شاعر میخواهد تا به سوی معشوق روانه شوند و با او انس بگیرند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
