

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۲۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۱
خوش سوی ما آ دمی ز آنچ که ما هم خوشیم
آب حیات توایم گرچه به شکل آتشیم
تو جو کبوتربچه زاده این لانهای
گر تو نیایی به خود مات از این سو کشیم
حاضر ما شو که ما حاضر آن شاهدیم
مست می اش می شویم باده از او می چشیم
تیزروان همچو سیل گرچه چو که ساکنیم
نعره زنان همچو رعد گرچه چنین خامشیم
جان چو دریا تو راست بر کف خود نه بیا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل، از عشق و وجدان معنوی سخن میگوید و به ارتباط عمیق با معشوق اشاره میکند. او خود را به عنوان آب حیات میداند که به شکل آتش ظاهر شده است و در جستجوی معشوق، ناهنجاریهایی از خود نشان میدهد. با وجود سکون ظاهری، درونی پر از انرژی و شور و عشق دارد و در تلاش است تا به همدلی و نزدیکی با معشوق برسد. شاعر همچنین به قدرت عشق و درک عمیق آن اشاره میکند و تاکید میکند که وجودش برای او عشق و نیکی به ارمغان میآورد. در پایان به نور و مقام بالای معشوق، که به او شمس دین لقب داده، اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
