

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۲۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۲
بدار دست ز ریشم که بادهای خوردم
ز بیخودی سر و ریش و سبال گم کردم
ز پیشگاه و ز درگاه نیستم آگاه
به پیشگاه خرابات روی آوردم
خرد که گرد برآورد از تک دریا
هزار سال دود درنیابد او گردم
فراختر ز فلک گشت سینه تنگم
لطیفتر ز قمر گشت چهره زردم
دکان جمله طبیبان خراب خواهم کرد
که من سعادت بیمار و داروی دردم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان حال و هوای خود پس از نوشیدن باده و گم کردن خود میپردازد. او بیان میکند که از عالم واقعیات بیخبر و به خرابات روی آورده است، جایی که سینهاش به اندازهای گسترش مییابد که به آسمان میرسد. او از ناکامیهای طبیبان سخن میگوید و بر این باور است که در خود دارویی برای دردش یافته است. عشق را بهشت خداوند خوانده و خود را در حضوری درخشان مانند آفتاب سعادت میبیند. در نهایت، او به داشتن زبان پر قدرتی اشاره میکند که میتواند پردهها را دریده و افکارش را بیان کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
