

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۳۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۷
بیار باده که اندر خمار خمارم
خدا گرفت مرا زان چنین گرفتارم
بیار جام شرابی که رشک خورشید است
به جان عشق که از غیر عشق بیزارم
بیار آنک اگر جان بخوانمش حیف است
بدان سبب که ز جان دردهای سر دارم
بیار آنک نگنجد در این دهان نامش
که می شکافد از او شقههای گفتارم
بیار آنک چو او نیست گولم و نادان
چو با ویم ملک گربزان و طرارم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و نیاز به شراب و باده سخن میگوید و احساسی عمیق از تشنگی روحی خود را بیان میکند. او به دنبال جرعهای است که بتواند او را از درد و غم رهایی بخشد و خارج از قید و بندهای دنیوی به حالت نور و روشنایی برساند. در این کنش، عشق را به عنوان تنها عامل رهایی و دلمشغولیاش معرفی میکند و به دردها و معضلات زندگیاش اشاره میکند. همچنین، او از شمس تبریزی یاد میکند و تولدی دوباره را در سایه او تجربه میکند، چون او را چون خورشید میبیند که نوری تازه به زندگیاش میبخشد. در نهایت، شاعر آماده است تا در هر صبحی دوباره به زندگی و نور عشق برگردد و دلتنگیهایش را پشت سر بگذارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
