

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۳۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۶
به گرد تو چو نگردم به گرد خود گردم
به گرد غصه و اندوه و بخت بد گردم
چو نیم مست من از خواب برجهم به صبوح
به گرد ساقی خود طالب مدد گردم
به گرد لقمه معدود خلق گردانند
به گرد خالق و بر نقد بیعدد گردم
قوام عالم محدود چون ز بیحدی است
مگیر عیب اگر من برون ز حد گردم
کسی که او لحد سینه را چو باغی کرد
روا نداشت که من بسته لحد گردم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به شیوهای استعاری از محدودیتها و آلام زندگی سخن میگوید. او بیان میکند که اگر در دایره اندوه و مشکلات بچرخد، به حقیقت نمیرسد و به جای آن باید به سمت عشق و حقیقت برود. او به صورت خود به عنوان آینهای اشاره میکند که نمیخواهد تحت تأثیر حسد و محدودیتهای ظاهری قرار گیرد. همچنین حتی اگر در اوج غبار و کدورتها باشد، باز هم میتواند به زیباییهای روحانی و وصال دست یابد. شاعر نهایتاً از سفر از محدودیتها به سمتی دیگر و چگونگی نگریستن به زندگی و هستی صحبت میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
