

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۴۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۲
ببسته است پری نهانیی پایم
ز بند اوست که من در میان غوغایم
ز کوه قافم من که غریب اطرافم
به صورتم چو کبوتر به خلق عنقایم
کبوترم چو شود صید چنگ باز اجل
از آن سپس پر عنقای روح بگشایم
ز آفتاب خرد گرچه پشت من گرم است
برای سایه نشینان چو خیمه برپایم
چو ابن وقت بود دامن پدر گیرد
چه صوفیم که به سودای دی و فردایم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به احساس جدایی و غم ناشی از آن میپردازد. او خود را در بند پری نهانی میبیند و در میان غوغای دنیا، غریب و تنهاست. با استفاده از تشبیهات و نمادها، تصویر کبوتر و عنقا را به کار میبرد تا جستوجوی آزادی و رهایی از قید و بندها را بیان کند. همچنین به ارتباطش با خداوند و لطف او اشاره میکند و در نهایت از جستوجوی حقیقت و هویت خود در جهانی پر از سردرگمی سخن میگوید. شاعر در تلاش است تا خود را از قید محدودیتها رها کند و به درک عمیقتری از وجود خویش برسد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
