

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۴۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۳
اگر چه ما نه خروس و نه ماکیان داریم
ز بیضه سر کن و بنگر که ما کیان داریم
به آفتاب حقایق به هر سحر گوییم
تو جمله جانی و ما از تو نیم جان داریم
گر از صفات تو نتوان نشان نمود ولی
ز بینشانی اوصاف او نشان داریم
دل چو شبنم ما را به بحر بازرسان
که دم به دم ز غریبی دو صد زیان داریم
چو یوسف از کف گرگان دریده پیرهنم
ولی ز همت یعقوب پاسبان داریم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان حالتهای روحی و معنوی خود میپردازد و به ارتباطش با خداوند اشاره میکند. او خود را نه خروس و نه ماکیان میداند، بلکه به حقیقت وجودیاش پی برده و از آفتاب حقایق بهره میبرد. او در وصف عشق و بینهایت بودن خداوند میگوید که اگرچه نمیتواند به صفات خدا اشاره کند، اما نشانههایی از او در وجودش احساس میکند. دل او مانند شبنم است که به عمق دریای غم و ناشناسی فرو میرود و احساس درد و غریبی را تجربه میکند. شاعر به امید و قوت مینگرد و میداند که در این دوراهی زندگی، همواره یاری و حمایت الهی با اوست. در پایان، او با اشاره به بلایای زندگی و عشق به خدا، بر اهمیت ارتباط معنوی با خدا تأکید میکند و نشان میدهد که زندگیاش در پیوند با معشوق حقیقی است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
