

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۵۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۱
تشنهٔ خویش کن مده آبم
عاشق خویش کن ببر خوابم
تا شب و روز در نماز آیم
ای خیال خوش تو محرابم
گر خیال تو در فنا یابم
در زمان سوی مرگ بشتابم
بر امید خیال گوهر تو
جاذب هر مسی چو قلابم
بر امید مسببالاسباب
رهزن کاروان اسبابم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و فراق میگوید و اشتیاق خود را به معشوق بیان میکند. او از تشنگی و نیاز به وجود محبوبش سخن میگوید و میخواهد در هر لحظه به یاد او باشد. تصویرهایی از روز و شب و نماز به عنوان عبادت عشق و نزدیکی به معشوق به کار میرود. شاعر خواهان رحمت و پادشاهی معشوق است تا از غم فراقش رهایی یابد. او در نهایت به ناامیدی از گفتوگو میرسد و میگوید که سخن گفتن او را به محبوب نمیرساند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
