

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۵۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۰
تلخی نکند شیرینذقنم
خالی نکند از می دهنم
عریان کندم هر صبحدمی
گوید که بیا من جامه کنم
در خانه جهد مهلت ندهد
او بس نکند پس من چه کنم
از ساغر او گیج است سرم
از دیدن او جان است تنم
تنگ است بر او هر هفت فلک
چون میرود او در پیرهنم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و جذبههای آن میپردازد. او از تلخیهایی که میتواند در روابط عاشقانه وجود داشته باشد، سخن میگوید و تأکید میکند که عشق باید زندگیاش را شیرین کند. شاعر در حالت گیجی و سرمستی ناشی از عشق است و بیان میکند که عشق او را عریان و بیپناه کرده است. او به پیوند عمیق خود با معشوق اشاره میکند و میگوید که معشوقش مانند ضربهای به جان اوست که بدون او هیچ است. در نهایت، شاعر به وابستگی و تسلط عشق بر وجود خود اشاره میکند و به این نتیجه میرسد که بدون عشق، زندگی برایش بیمعناست.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
