

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۶۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۰
به خدایی که در ازل بودهست
حی و دانا و قادر و قیوم
نور او شمعهای عشق فروخت
تا بشد صد هزار سر معلوم
از یکی حکم او جهان پر شد
عاشق و عشق و حاکم و محکوم
در طلسمات شمس تبریزی
گشت گنج عجایبش مکتوم
که از آن دم که تو سفر کردی
از حلاوت جدا شدیم چو موم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به ستایش خداوند و نور عشق میپردازد و از تأثیرات آن بر جهان صحبت میکند. او به عشق، عاشق و حاکم و محکوم اشاره میکند و نشان میدهد که چگونه اوج عشق و جذبه شمس تبریزی در دلها تأثیر گذاشته است. شاعر از فراق و دوری از معشوق شکوه میکند و بیان میکند که در غیاب او، زندگی و موسیقی رنگ و بویی ندارد. همچنین، او ارزش و اهمیت نام و وجود معشوق را در تاریکی شبی که به نور او روشن میشود، میستاید. غزل در نهایت به این نکته میرسد که با وجود معشوق، همه چیز زیباتر و پرمعناتر میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
