

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۷۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۵
گر تو کنی روی ترش زحمت از این جا ببرم
گر تو میی من قدحم ور ترشی من کبرم
عبس وجها سندی کان سناه مددی
کل هوی یهویه ذاک جمیل و کرم
زنده نباشد دل من گر به مهش دل ندهم
عقل ندارد سر من گر ز نباتش نچرم
مبسمه بلبلنی عابسه زلزلنی
ما شطه شیبنی غیبته الف هرم
گر کژی آرم سوی او همچو کمان تیر خورم
ور هنر آرم سوی او عرضه کنم بیهنرم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و معشوق سخن میگوید و به تأثیرات وجودی او بر دل و عقل خود اشاره میکند. او ناامیدی و مشقت ناشی از دوری معشوق را میستاید و ابراز میکند که اگر معشوق از او روی بگرداند، او را به زحمت خواهد انداخت. از طرفی، عشق او به معشوق بهقدری عمیق است که جدایی از او را برای قلبش کشنده میداند. شاعر در نهایت به نیاز خود به معشوق و این که تنها در سایه وجود او میتواند احساس شادمانی کند، اشاره میکند و مشکلات و دردهای ناشی از دوری را به تصویر میکشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
