

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۸۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۸
تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون
نک کش کشانت می برند انا الیه راجعون
تا کی زنی بر خانهها تو قفل با دندانهها
تا چند چینی دانهها، دام اجل کردت زبون
شد اسب و زین نقره گین، بر مرکب چوبین نشین
زین بر جنازه نِه ببین دستان این دنیای دون
برکن قبا و پیرهن تسلیم شو اندر کفن
بیرون شو از باغ و چمن ساکن شو اندر خاک و خون
دزدیده چشمک می زدی همراز خوبان می شدی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به مرگ و inevitability آن اشاره میکند و از انسان میخواهد که از فرار از مرگ دست بردارد. او به یادآوری انجام کارهای نیک و آشتی با سرنوشت میپردازد و به این نکته تأکید میکند که زیباییهای زندگی، از قبیل لذتها و خوشیها، درگذشتنیاند. شاعر فرد را به تلاش برای توبه و نزدیکی به خدا دعوت میکند و به او یادآور میشود که غفلت از پایان زندگی ممکن است به حسرت منجر شود. در نهایت، او تشویق میکند که فرد باید در هر حالت از زندگی، استقامت و صداقت داشته باشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
