

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۸۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۷
گر آخر آمد عشق تو گردد ز اولها فزون
بنوشت توقیعت خدا کالآخرون السابقون
زرین شده طغرای او ز انا فتحناهای او
سر کرده صورتهای او از بحر جان آبگون
آدم دگربار آمده بر تخت دین تکیه زده
در سجده شکر آمده سرهای نحن الصافون
رستم که باشد در جهان در پیش صف عاشقان
شبدیز می رانند خوش هر روز در دریای خون
هر سو دو صد ببریده سر در بحر خون زان کر و فر
رقصان و خندان چون شکر ز انا الیه راجعون
گر سایه عاشق فتد بر کوه سنگین برجهد
نه چرخ صدقها زند تو منکری نک آزمون
