

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۷۸۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۷
گر آخر آمد عشق تو گردد ز اولها فزون
بنوشت توقیعت خدا کالآخرون السابقون
زرین شده طغرای او ز انا فتحناهای او
سر کرده صورتهای او از بحر جان آبگون
آدم دگربار آمده بر تخت دین تکیه زده
در سجده شکر آمده سرهای نحن الصافون
رستم که باشد در جهان در پیش صف عاشقان
شبدیز می رانند خوش هر روز در دریای خون
هر سو دو صد ببریده سر در بحر خون زان کر و فر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: این غزل از مولانا به تمجید و عشق به خدا و شمس تبریزی میپردازد. شاعر اشاره میکند که عشق حقیقی بر همه چیز غلبه دارد و در نهایت، در پیشگاه خداوند، آدم دوباره بر تخت دین نشسته است. او تصاویر شگفتانگیزی از عاشقان و حالوهوای عارفان را به نمایش میگذارد و با توصیفاتی از جلال و شکوه آسمانی، نفوذ عشق را در وجود آدمی به تصویر میکشد. عشق، حتی در سختترین شرایط، همچون نیرویی قوی میتواند انسان را به اوجهای معنوی برساند و در این مسیر، شمس به عنوان منبع الهام و عشق جاودانه معرفی میشود. در نهایت، مولانا با تاکید بر حال شاداب عاشق و جاذبههای روحنواز عشق، سیر و سلوک عارفانه را به تصویر میکشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
