

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۰۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۵
پوشیده چون جان میروی، اندر میان جانِ من
سروِ خرامان منی، ای رونق بُستان من
چون میروی، بیمن مرو، ای جانِ جان، بیتن مرو
وز چشم من بیرون مشو، ای مشعلهیْ تابان من
هفت آسمان را بردرم، وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری، در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم، شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدنِ تو دین من، وی روی تو ایمان من
بیپا و سر کردی مرا، بیخواب و خور کردی مرا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و وصال معشوق میپردازد و به زیباییهای او اشاره میکند. او جان را همنشین معشوق میداند و از او میخواهد که هرگز از او دور نشود. در توصیف معشوق، شاعر او را سرشار از نور و احساس میبیند و بر این باور است که وجودش وابسته به وجود معشوق است. شاعر همچنین از تحولاتی که در اثر عشق به وجود آمده سخن میگوید، و بیقراریها و اشتیاقهای خود را در برابر او بیان میکند. او با کشف معشوق به شناختی عمیق از خود و واقعیت میرسد و عشق را بهانهای برای عبور از ماده و رسیدن به معنویات معرفی میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
