

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۰۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۸
با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق من
بیگانه می باشم چنین با عشق از دست فتن
از غایت پیوستگی بیگانه باشد کس بلی
این مشکلات ار حل شود دشمن نماند در زمن
بحری است از ما دور نی ظاهر نه و مستور نی
هم دم زدن دستور نی هم کفر از او خامش شدن
گفتن از او تشبیه شد خاموشیت تعطیل شد
این درد بیدرمان بود فرج لنا یا ذا المنن
نقش جهان رنگ و بو هر دم مدد خواهد از او
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تأمل دربارهٔ عشق میپردازد و میگوید که با وجود ارتباط عمیقش با عشق، همواره حس بیگانگی میکند. او به معضلات عشق و احساس درد و اندوه ناشی از آن اشاره میکند و از صفات عشق و حالوهوای درونیاش سخن میگوید. شاعر عشق را به عنوان نیرویی قدرتمند و رازآلود میشناسد که بر زندگی و هویت او اثر میگذارد و در عین حال از جدایی و رنج عاطفی نیز رنج میبرد. وی عشق را همچون جامهای کهنه میبیند که به زندگیاش شکل میدهد و در نهایت به جستجوی لطف و رحمت خداوند و درخواست برای رهایی از رنج و جدایی میپردازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
