

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۰۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۹
بر گرد گل می گشت دی نقش خیال یار من
گفتم درآ پرنور کن از شمع رخ اسرار من
ای از بهار روی تو سرسبز گشته عمر من
جان من و جان همه حیران شده در کار من
ای خسرو و سلطان من سلطان سلطانان من
ای آتشی انداخته در جان زیرکسار من
ای در فلک جان ملک در بحر تسبیح سمک
در هر جمال از تو نمک ای دیده و دیدار من
سردفتر هر سروری برهان هر پیغامبری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف یار و اثرات عمیق و روشنی که او بر زندگیاش میگذارد، میپردازد. او از زیبایی و لطافت یار میگوید که جانش را سرشار از امید و محبت کرده است. احساس حیرت و شگفتی او در برابر جمال یار و تأثیر آن بر روح و جانش مشهود است. همچنین، شاعر به تلاطم درونش و تأثیر یار بر احساساتش اشاره میکند و در نهایت در آرزوی وصال و دیدار اوست. غزل بهنوعی نشاندهندهٔ تلاقی عشق و معرفت است که در جستجوی بازگشت به گنجینهٔ روح میباشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
