

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۱۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۷
قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
وا دل من وا دل من وا دل من وا دل من
قصد کنی بر تن من شاد شود دشمن من
وانگه از این خسته شود یا دل تو یا دل من
واله و شیدا دل من بیسر و بیپا دل من
وقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من
بیخود و مجنون دل من خانه پرخون دل من
ساکن و گردان دل من فوق ثریا دل من
سوخته و لاغر تو در طلب گوهر تو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از دل خود و رنجها و شیداییهای آن سخن میگوید. او دل را در حالتی مجنونوار توصیف میکند که در جستجوی عشق و زیبایی است، و این عشق او را به مرز جنون میکشاند. دل شاعر به هر سو پراکنده است و با احساس گناه و درد در جنگ است. او به تضادهای موجود در عشق اشاره میکند، جایی که خوشیها و دردها در هم تنیدهاند و عشق به نوعی عذاب نیز بدل شده است. شاعر آرزو میکند که زبان نتواند احساسات عمیق دل را بیان کند و کاش که این حجابها وجود نداشت.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
