

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۳۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۱
رازِ تو فاش میکنم صبر نماند بیش از این
بیش فلک نمیکشد دردِ مرا و نی زمین
این دلِ من چه پُرغم است وآن دلِ تو چه فارغ است
آن رخِ تو چو خوبچین وین رخِ من پُرَست چین
تا که بسوزد این جهان چند بسوزد این دلم
چند بُوَد بُتا چُنان چَند گَهی بُوَد چِنین
سِر هزارساله را مستم و فاش میکنم
خواه ببند دیده را خواه گُشا و خوش ببین
شورِ مرا چو دید مَه آمد سوی من زِ رَه
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از راز عشق و درد دل خود سخن میگوید و به شدت از فراق محبوبش رنج میبرد. او احساس میکند که صبرش به انتها رسیده و دیگر نمیتواند این درد را تحمل کند. در این میان، وجود محبوبش را با لطافت و زیبایی توصیف میکند و در عین حال به غم و اندوه خود اشاره میکند. شاعر در نهایت از محبوب میخواهد که به او نزدیک شود و با آتش عشقش که در دل دارد، آرامش بخشد. او به نوعی در پی یافتن نقطهای مشترک با محبوب و درک عمیقتری از عشق خویش است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
