

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۳۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۰
تا تو حریف من شدی ای مه دلستان من
همچو چراغ می جهد نور دل از دهان من
ذره به ذره چون گهر از تف آفتاب تو
دل شده است سر به سر آب و گل گران من
پیشتر آ دمی بنه آن بر و سینه بر برم
گرچه که در یگانگی جان تو است جان من
در عجبی فتم که این سایه کیست بر سرم
فضل توام ندا زند کان من است آن من
از تو جهان پربلا همچو بهشت شد مرا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف رابطهاش با معشوق میپردازد و عشق او را به عنوان نوری میبیند که دلش را روشن کرده است. او معشوق را منبع زیبایی و سرزندگی میداند و خود را در مقایسه با دنیای آبادش همچون آب و گل احساس میکند. در این دنیای عشق، معشوق مانند تاجی بر سرش و موی او همچون کمری زیبا در نظرش است. شاعر از سرشت عشق سخن میگوید و بر این باور است که نعمتهای عشق به قدری زیاد است که هرگز برای او کافی نیست. او در نهایت به خوشی و سرور ناشی از این عشق اشاره میکند که سینهاش را همچون بوستانی در بهار زنده میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
