

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۳۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۳
آمدهام به عذر تو ای طرب و قرار جان
عفو نما و درگذر از گنه و عثار جان
نیست به جز رضای تو قفل گشای عقل و دل
نیست به جز هوای تو قبله و افتخار جان
سوخته شد ز هجر تو گلشن و کشت زار من
زنده کنش به فضل خود ای دم تو بهار جان
بی لب می فروش تو کی شکند خمار دل
بی خم ابروی کژت راست نگشت کار جان
از تو چو مشرقی شود روشن پشت و روی دل
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به درگاه محبوب خود میآید و از او عذرخواهی میکند، خواستار عفو و گذشت از گناهانش میشود. او به عاشقانهترین شکل ابراز میکند که رضایت محبوب تنها راه نجات عقل و دل اوست و بدون او نمیتواند زندگی کند. شاعر از هجران محبوب مینالد و خواهان بازگشت بهار زندگیاش از طریق عنایت اوست. در ادامه، او از زیبایی و نورانی بودن محبوب صحبت میکند و عشق او را به منزلهای میداند که جانش را در مییابد. شاعر در نهایت تأکید میکند که زندگیاش بدون محبویتش بیارزش است و عشق او به تمامی جانش چیره شده است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
