

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۳۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۴
عید نمای عید را ای تو هلال عید من
گوش بمال ماه را ای مه ناپدید من
بود من و فنای من خشم من و رضای من
صدق من و ریای من قفل من و کلید من
اصل من و سرشت من مسجد من کنشت من
دوزخ من بهشت من تازه من قدید من
جور کنی وفا بود درد دهی دوا بود
لایق تو کجا بود دیده جان و دید من
پیشتر از نهاد جان لطف تو داد داد جان
ای همگی مراد جان پس تو بدی مرید من
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف رابطه نزدیک و معنوی خود با معشوق میپردازد و او را به عنوان مظهر عید و نور معرفی میکند. او در اشاره به وجود خود و فانی شدن در عشق، از تضادهایی چون خشم و رضایت، صدق و ریای خود سخن میگوید. معشوق برای او نه تنها منبع خوشی و بهشت است، بلکه درد را نیز به دوا تبدیل میکند. همچنین شاعر در اشاراتی به حالات روحانی و سیر و سلوک صوفیانه، به تلاش خود برای پیوند عمیقتر با معشوق و دور کردن پلیدیها میپردازد. در نهایت، با بیان رسیدن به حضور معشوق، امید به پاکسازی دل و جان دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
