

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۴۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۱
تا چه خیال بستهای ای بت بدگمان من
تا چو خیال گشتهام ای قمر چو جان من
از پس مرگ من اگر دیده شود خیال تو
زود روان روان شود در پی تو روان من
بندهام آن جمال را تا چه کنم کمال را
بس بودم کمال تو آن تو است آن من
جانب خویش نگذرم در رخ خویش ننگرم
زانک به عیب ننگرد دیده غیب دان من
چشم مرا نگارگر ساخت به سوی آن قمر
تا جز ماه ننگرد زهره آسمان من
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر به محبوبی مینگرد که او را بسیار مورد توجه دارد و تمام خیالاتش حول او میچرخد. او بیان میکند که تا چه اندازه در دلش عشق به این محبوب جای دارد و حاضر است برای دیدنش، حتی از مرگ هم بگذرد. شاعر به زیبایی محبوب اشاره میکند و خود را بندهٔ جمال او میداند، به طوری که نمیتواند کمترین عیبی در او ببیند. همچنین، او با اشاره به دیدگاههایش دربارهٔ محبوب، میگوید که نور وجود او در چشمانش همچون پاسبانی همیشه حاضر است و در غیاب محبوب، هویت خود را گم کرده و به بینشانی میرسد. دیوانهوار به عشق این محبوب مینگرد و از حال خوش آن بهرهمند است، و در نهایت اشاره به تأثیر عمیق این عشق بر وجودش دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
