

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۴۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۲
چهره شرمگین تو بستد شرمگان من
شور تو کرد عاقبت فتنه و شر مکان من
مه که نشانده تو است لابه کنان به پیش تو
پیش خودم نشان دمی ای شه خوش نشان من
در ره تو کمین خسم از ره دور می رسم
ای دل من به دست تو بشنو داستان من
گرد فلک همیدوم پر و تهی همیشوم
زانک قرار بردهای ای دل و جان ز جان من
گرد تو گشتمی ولی گرد کجاست مر تو را
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و شیدایی خود نسبت به معشوق سخن میگوید و چهره شرمگین او را که موجب بهوجود آمدن شور و فتنه در وجودش شده، توصیف میکند. او به معشوق میگوید که دلش به دست او است و از او میخواهد تا خود را به او نشان دهد. در این بین، شاعر به سرگردانی و بیقراری خود اشاره میکند و بیان میکند که در پی عشق معشوق، به شدت تحت تأثیر او قرار دارد. عشق برای او همچون طواف و خدمت است که به سوی معشوق هدایتش میکند و میخواهد با کلام و سخنش به او نزدیک شود. در نهایت، تأکید میکند که همه صحبتها و اشعارش در جهت عشق به اوست.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
