

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۵۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۰
چراغ عالم افروزم نمیتابد چنین روشن
عجب این عیب از چشم است یا از نو یا روزن
مگر گم شد سر رشته چه شد آن حال بگذشته
که پوشیده نمیماند در آن حالت سر سوزن
خنک آن دم که فراش فرشنا اندر این مسجد
در این قندیل دل ریزد ز زیتون خدا روغن
دلا در بوته آتش درآ مردانه بنشین خوش
که از تأثیر این آتش چنان آیینه شد آهن
چو ابراهیم در آذر درآمد همچو نقد زر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به واکاوی حال و هوای دل و روشنایی روح پرداخته است. او به بیان عیبهایی که مانع درک حقیقت میشوند، میپردازد و تأکید میکند که گم شدن سررشتهٔ ارتباط با گذشته و حال عاملی مهم است. با اشاره به آتش و تأثیر آن، شاعر دعوت میکند که در میان آتش مصائب و بلاها، همچون ابراهیم رنج بکشیم تا از آن آتش زیبایی و پاکی به دست آوریم. او همچنین حرمت نزدیکی به مردان حقیقت را یادآور میشود و توصیه میکند که در برابر نفس و خواستههای دنیوی مقاوم باشیم و برای حفظ خود سپری بسازیم که در زمانهای دشوار کمکمان کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
