

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۵۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۱
نشانیهاست در چشمش نشانش کن نشانش کن
ز من بشنو که وقت آمد کشانش کن کشانش کن
برآمد آفتاب جان فزون از مشرق و مغرب
بیا ای حاسد ار مردی نهانش کن نهانش کن
از این نکته منم در خون خدا داند که چونم چون
بیا ای جان روزافزون بیانش کن بیانش کن
بیانش کرده گیر ای جان نه آن دریاست وان مرجان
نیارامد به شرحش جان عیانش کن عیانش کن
عیانش بود ما آمد زیانش سود ما آمد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به توصیف دلبستگی و عشق عارفانه پرداخته و به بررسی نشانهها و جلوههای عشق الهی میپردازد. شاعر از مخاطب دعوت میکند تا به راز و رمز عشق پی ببرد و در جستجوی وصال محبوب باشد. او بر اهمیت بیان و عیان کردن این عشق تأکید دارد و میگوید که اگر کسی واقعاً خواهان کمال و حقیقت است، باید از دنیای فانی بگذرد و به سرچشمهی وجود پی ببرد. در نهایت، شاعر با اشاره به شمس تبریزی، بر سرسپردن به عشق و تلاش برای دستیابی به هدفهای عالی تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
