

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۵۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۴
چه دانی تو خراباتی که هست از شش جهت بیرون
خرابات قدیم است آن و تو نو آمده اکنون
نباشد مرغ خودبین را به باغ بیخودان پروا
نشد مجنون آن لیلی به جز لیلی صد مجنون
هزاران مجلس است آن سو و این مجلس از آن سوتر
که این بیچونتر است اندر میان عالم بیچون
ببین جانهای آن شیران در آن بیشه ز اجل لرزان
کز آن شیر اجل شیران نمیمیزند الا خون
بسی سیمرغ ربانی که تسبیحش اناالحق شد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تفکر و تجربههای عمیق عرفانی میپردازد و به شنونده میآموزد که درک حقیقت و لطافت روحی، فراتر از ظواهر مادی است. او به خیالات خودبینانه انسان اشاره میکند و تأکید میکند که باید از محدودیتهای دنیوی فراتر رفت. در این مسیر، مولانا به وجود شخصیتهای بزرگ عرفانی همچون جنید و شیخ بسطامی اشاره میکند و بر این نکته تأکید میکند که برای درک آفتاب حقیقت، لازم است که خودمان به سمت آن حقیقت برویم. در نهایت، او از شمس تبریزی به عنوان منبع الهام و نجات یاد میکند و به خواننده یادآور میشود که اگر در این راه موفق نشود، باید به یاد غزل و افسون آن باشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
