

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۵۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۳
چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
از آن شادی بیاید جان نهان افتد به پای من
وگر روزی در آن خدمت کنم تقصیر ناگاهان
شود جان خصم جان من کند این دل سزای من
سحرگاهی دعا کردم که جانم خاک پای او
شنیدم نعره آمین ز جان اندر دعای من
چگونه راه برد این دل به سوی دلبر پنهان
چگونه بوی برد این جان که هست او جان فزای من
یکی جامی به پیشم داشت و من از ناز گفتم نی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و شیدایی خود اشاره میکند و از حالاتی میگوید که با محبت دلبرش تجربه میکند. او از افتادن در دام عشق و حسرت ناشی از آن سخن میگوید و از دعا کردن برای نزدیک شدن به محبوبش یاد میکند. شاعر توصیف میکند که چگونه دلش به سوی معشوق کشیده میشود و در عین حال، ناز و کرشمههای محبوب را نیز یادآور میشود. در نهایت، باری از طعم عشق و نشانههای آن را در زندگیاش حس میکند که او را به سمت دلبرش هدایت میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
