

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۸۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۱
از چشمه جان ره شد در خانه هر مسکین
ماننده کاریزی بیتیشه و بیمیتین
دل روی سوی جان کرد کای عاشق و ای پردرد
بر روزن دلبر رو در خانه خود منشین
ای خواجه سودایی می باش تو صحرایی
در گلشن شادی رو منگر به غم غمگین
چون پوست بود این دل چون آتش باشد غم
وین پوست از آن آتش چون سفره بود پرچین
چون دیده دل از غم پرخاک شود ای غم
تبریز کجا یابی با حضرت شمس الدین
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف حالتهای عاشقانه و رنجهای دلسوز اشاره میکند. او به مسکینانی که در چشمه وجود خود غرق شدهاند، اشاره میکند و از آنها میخواهد که در خانه خود نمانند. دل عاشق به سوی جان جانان مینگرد و از غم دوری آن میسوزد. شاعر همچنین بر این نکته تأکید میکند که دل انسانی مانند سفرهای است که از آتش غم پرچیده شده و در صورت غمگینی همچون خاک میشود. در پایان اشارهای به حضرت شمس الدین و سختیهای یافتن او در تبریز میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
