

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۸۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۳
بی او نتوان رفتن بیاو نتوان گفتن
بی او نتوان شستن بیاو نتوان خفتن
ای حلقه زن این در در باز نتان کردن
زیرا که تو هشیاری هر لحظه کشی گردن
گردن ز طمع خیزد زر خواهد و خون ریزد
او عاشق گل خوردن همچون زن آبستن
کو عاشق شیرین خد زر بدهد و جان بدهد
چون مرغ دل او پرد زین گنبد بیروزن
این باید و آن باید از شرک خفی زاید
آزاد بود بنده زین وسوسه چون سوسن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به پرسش دربارهٔ فقدان و وابستگی به معشوق میپردازد. شاعر بیان میکند که بدون معشوق، نه میتوان زندگی کرد و نه میتوان سخن گفت. او عشق را همچون حالتی فراجنس که بر تمامی جوانب زندگی سایه میافکند، تصور میکند. در ادامه به چالشها و وسوسههای ناشی از دنیا و طمع اشاره میشود و تأکید میشود که آزادی واقعی در دوری از این وسوسهها است. در نهایت، شاعر به وضعیت روابط میان خود و معشوق میپردازد و تضاد میان مقام معشوق و مقام خود را به تصویر میکشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
