

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹
آمد بهارِ جانها ای شاخِ تَر به رقص آ
چون یوسف اندر آمد، مصر و شکر به رقص آ
ای شاهِ عشقپرور، مانندِ شیرِ مادر
ای شیر، جوش! در رو، جانِ پدر، به رقص آ
چوگانِ زلف دیدی، چون گوی دررسیدی
از پا و سر بُریدی، بیپا و سر به رقص آ
تیغی به دست، خونی، آمد مرا که چونی؟
گفتم بیا که خیر است، گفتا نه شر، به رقص آ
از عشق، تاجداران در چرخِ او چو باران
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر بهاری مولانا دربارهٔ شادابی و زیبایی عشق است که در آن به رقص و جلوههای زندگی اشاره میکند. شاعر از آمدن بهار و سرشار شدن جانها صحبت میکند و عشق را به عنوان قدرتی فراگیر و شگفتانگیز توصیف میکند. او با یادآوری لحظات شگفتانگیز و خوشایند حیات، رویدادهای زندگی را در قالب رقص و وجد توصیف میکند. همچنین، عشق و عرفان را به چالشهای زندگی پیوند میدهد و از آثاری چون دوستی و زیبایی از سر عجز و حیرت میگوید. در پایان، مولانا شمس تبریزی را به عنوان الگوی کمال و زیبایی معرفی میکند که پیوندهایی با بهار و دلنشینی دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
