

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۹۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۱
ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن
وز نیک و بدت پاک بخواهیم بریدن
هر چند شب غفلت و مستیت دراز است
ما بر همه چون صبح بخواهیم دمیدن
در پرده ناموس و دغل چند گریزی
نزدیک رسیدهست تو را پرده دریدن
هر میوه که در باغ جهان بود همه پخت
ای غوره چون سنگ نخواهی تو پزیدن
رحم آر بر این جان که طپان است در این دام
نشنود مگر گوش تو آواز طپیدن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و خواست خود به معشوق سخن میگوید و میخواهد که دست یاری معشوق را به سوی خود دراز کند. او به این نکته اشاره میکند که هر چند شبهای غفلت و خمار طولانی باشد، او همچنان به صبح و روشنایی امید دارد. شاعر از معشوق میخواهد از پردههای فریب و نیرنگ عبور کند و حقیقت را نمایان کند. در این میان، به درد و رنجی که در دل دارد و نیز به جستجوی علاج برای آن اشاره میکند. او به جای داروی ظاهری، تنها زیبایی و چهره معشوق را منبع شفای خود میداند و بر این نکته تأکید میکند که واژهها و قولهای معشوق به عنوان پاداشی برای شنیدن عشقش به شمار میآید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
