

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۹۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۳
صد گوش نوم باز شد از راز شنودن
بی بوددهنده نتوان زادن و بودن
استودن تو باد بهار آمد و من باغ
خوش حامله می گردد اجزا ز ستودن
بر همدگر افتادن مستان چه لطیف است
وز همدگر آن جام وفا را بربودن
ای آنک به عشق رخ تو واجب و حق است
آیینه دل را ز خرافات زدودن
آواز صفیر تو شنیدیم و فریضه است
این هدهد جان را گره از پای گشودن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر در مورد عشق و جستجوی کمال روحی است. شاعر از حالاتی همچون شنیدن رازها و درک زیباییهای عشق میگوید، و به تأثیر عشق بر جان و دل اشاره میکند. او به لطافت و زیبایی ارتباطات عاشقانه اشاره دارد و میخواهد دل خود را از افکار بیهوده پاک کند. همچنین، شاعر به ابرهایی که مانع نور وجود معشوق میشوند اشاره میکند و از لذتهای عشق و مستانگی در این ارتباط سخن میگوید. در نهایت، او بر ضرورت پیروی از عشق راستین و پرکردن دل از عشق واقعی تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
