

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۸۹۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۵
بفریفتیم دوش و پرندوش به دستان
خوردم دغل گرم تو چون عشوه پرستان
دی عهد نکردی بروم بازبیایم
سوگند نخوردی که بجویم دل مستان
گفتی که به بستان بر من چاشت بیایید
رفتی تو سحرگاه و ببستی در بستان
ای عشوه تو گرمتر از باد تموزی
وی چهره تو خوبتر از روی گلستان
دانی که دغل از چو تو یاری به چه ماند
در عین تموزی بجهد برق زمستان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و زیبایی معشوق میپردازد و از دلبری و فریبندگی او سخن میگوید. او به یاد وعدهها و آغوش معشوق میافتد که غیرقابل تحقق ماندهاند و حسرت آن را میکشد. در حالی که معشوقش با عشوههایش او را به دام کشیده، شاعر از ناتوانی در کنار آمدن با احساساتش سخن میگوید و به تضاد احساسات سرد و گرم اشاره میکند. حسرت و زیبایی تصویرهای معشوق در ذهن او تداعی میشود و در نهایت به پیچیدگی عشق و رابطه نیز اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
