

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۹۰۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۱
ز زخم دف کفم بدرید ای جان
چه بستی کیسه را دستی بجنبان
گشادی کن بجنب آخر نه سنگی
نه سنگی هم گشاید آب حیوان
مروت را مگر سیلاب بردهست
که پیدا نیست گرد او به میدان
درافکن کهنهای گر زر نداری
تو را جز ریش کهنه نیست درمان
چو دستت بسته و ریشت گشادهست
بجنبان ریش را ای ریش جنبان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تصویر کشیدن درد و مسائلی میپردازد که وجود انسان را درگیر کردهاند. او از زخمهای روحی و فشارهایی که بر دوشش است سخن میگوید و از عدم توجه دیگران به وضعیت او و نیاز به حرکتی میگوید. شاعر به دیگران توصیه میکند که اگرچه در مقابل چالشها و مشکلات بیعمل ماندهاند، باید دست به کار شوند و هیچ وقت امیدشان را از دست ندهند. در نهایت، او بر اهمیت یاد خدا و آرامش خاطر تأکید میکند و به مخاطب یادآوری میکند که باید هرگز از یاد او غافل نشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
