

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۹۰۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۰
بیا ای مونس جانهای مستان
ببین اندیشه و سودای مستان
بیا ای میر خوبان و برافروز
ز شمع روی خود سیمای مستان
نمیآیی سر از طاقی برون کن
ببین این غلغل و غوغای مستان
بیا ای خواب مستان را ببسته
گشا این بند را از پای مستان
همه شب می رود تا روز ای مه
به اهل آسمان هیهای مستان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به یار و محبوبش دعوت میکند تا بیاید و حال و هوای مستان را مشاهده کند. او به زیباییها و شوقی که در دل مستان وجود دارد اشاره میکند و از محبوب میخواهد که موانع را از میان بردارد و چشمانش را به روی خوشیهای زندگی باز کند. شاعر از سرخوشیهای شب و روز مستان میگوید و بر خلاف وعدههای فردا، تاکید میکند که خوشیها باید در حال حاضر تجربه شوند. در نهایت، او به عشق و خرد اشاره میکند و یادآور میشود که مستان از عشق و زیبایی سرشار هستند و در این راه، حتی عقل نیز به چالش کشیده شده است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
