

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۹۳۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۷
هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین
کو به نقشی دیگر آید سوی تو، میدان یقین
نی خوشی مر طفل را از دایگان و شیر بود
چون برید از شیر آمد آن ز خمر و انگبین
این خوشی چیزی است بیچون کآید اندر نقشها
گردد از حقه به حقه در میان آب و طین
لطف خود پیدا کند در آب باران ناگهان
باز در گلشن درآید سر برآرد از زمین
گه ز راه آب آید گه ز راه نان و گوشت
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: این غزل دربارهٔ ناپایداری خوشیها و تلخیهای زندگی است. مولانا به فردی توصیه میکند که نباید از فقدان خوشیها اندوهگین باشد، زیرا خوشیها به شکلهای مختلف و ناگهانی به زندگی بازمیگردند. او اشاره میکند که خوشیها و لذتها همچون طعمی موقت و گذرا هستند که از یک منبع به منبع دیگر میروند. در ادامه، شاعر از تجربیات روحانی و رمز و رازهای هستی سخن میگوید و باور دارد که در پس شکلها و ظواهر، واقعیتهای عمیقتری وجود دارد. او به خواب روح و بیداری آن اشاره میکند و از جاودانگی حق و نور الهی در زندگی میگوید. در نهایت، تأکید میکند که برای درک حقیقی زندگی باید به عمق و حقیقت وجود نگریست.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
