

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۹۳۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۸
نازنینی را رها کن با شهان نازنین
ناز گازر برنتابد آفتاب راستین
سایه خویشی فنا شو در شعاع آفتاب
چند بینی سایه خود نور او را هم ببین
درفکندهای خویش غلطی بیخبر همچون ستور
آدمی شو در ریاحین غلط و اندر یاسمین
از خیال خویش ترسد هر کی در ظلمت بود
زان که در ظلمت نماید نقشهای سهمگین
از ستاره روز باشد ایمنی کاروان
زانک با خورشید آمد هم قران و هم قرین
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به زیبایی و همچنین به روشناییای که حقیقت و آگاهی به زندگی میآورد، اشاره میکند. او از شنونده میخواهد که به دل و جان خود توجه کند و از ظلمات و خیالات بیمورد رها شود تا بتواند نور حقیقت را ببیند. همچنین، او به اهمیت آشنایی با حقیقت و دوری از خوابزدگی و غفلت میپردازد؛ در غیر این صورت، انسان در تاریکی و غفلت گرفتار میماند. در نهایت، شاعر به امید و شادمانی میپردازد و بر این نکته تأکید میکند که کسانی که به نور حقیقت نزدیک شوند، به آرامش و امنیت دست خواهند یافت.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
