

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۹۳۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۹
می پرد این مرغ دیگر در جنان عاشقان
سوی عنقا می کشاند استخوان عاشقان
ای دریغا چشم بودی تا بدیدی در هوا
تا روان دیدی روان گشته روان عاشقان
اشتران سربریده پای بالا می نهند
اشتر باسر مجو در کاروان عاشقان
آن جنازه برپریدی گر نگفتی غیرتش
بی نشان رو بینشان رو بینشان عاشقان
چون به گورستان درآید استخوان عاشقی
صد نواله پیچد از وی میرخوان عاشقان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف حال و هوای عاشقان و درد و شوقهای آنان میپردازد. مولانا از پرواز مرغی سخن میگوید که به جهان عاشقان پرواز میکند و استخوانهای آنان را به سوی افقهای دور میکشاند. او اشاره میکند که چشمهای عاشق باید میتوانستند زیباییها را ببینند و به جان زندگی بخشید. همچنین نمادهایی چون جنازه و استخوان عاشق با بیان «صد نواله» و «دف زدن» به عظمت عشق و مرگ اشاره دارند. در نهایت، شاعر با ذکر گنجی در زیر زمین و ارزش عاشق واقعی، به بازگشایی سرنوشت و روح عاشقان تأکید میکند و از فضایل آنها میگوید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
