

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۹۶۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۸
ای دل من در هوایت همچو آب و ماهیان
ماهی جانم بمیرد گر بگردی یک زمان
ماهیان را صبر نبود یک زمان بیرون آب
عاشقان را صبر نبود در فراق دلستان
جان ماهی آب باشد صبر بیجان چون بود
چونک بیجان صبر نبود چون بود بیجان جان
هر دو عالم بیجمالت مر مرا زندان بود
آب حیوان در فراقت گر خورم دارد زیان
این نگارستان عالم پرنشان و نقش توست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل، دل را مانند ماهی میداند که به آب نیاز دارد و در فراق معشوق دچار بیتابی و اندوه است. او به این نکته تأکید میکند که صبر برای عاشقانی که بیخبر از محبوبند، ممکن نیست و فقدان معشوق برای او به منزله زندانی است. شاعر به زیبایی معشوق اشاره کرده و میگوید که همه جهان بدون جمال او برایش خالی و بیمعناست. او از درد دل و حیرت ناشی از جدایی سخن میگوید و حس و حالش را با تصاویری از مستی و عشق در هم میآمیزد. در نهایت به این موضوع میپردازد که عشقش او را از دنیای مادی جدا کرده و در قرار گرفتن در این حالت همچنان به رازهای عشق اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
