

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۹۶۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۹
از بدیها آن چه گویم هست قصدم خویشتن
زانک زهری من ندیدم در جهان چون خویشتن
گر اشارت با کسی دیدی ندارم قصد او
نی به حق ذوالجلال و ذوالکمال و ذوالمنن
تا ز خود فارغ نیایم با دگر کس چون رسم
ور بگویم فارغم از خود بود سودا و ظن
ور بگفتم نکتهای هستش بسی تأویلها
گر غرض نقصان کس دارم نه مردم من نه زن
از تو دارم التماسی ای حریف رازدار
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بررسی ریشههای بدی و نقصهای انسانی پرداخته و از خود انتقاد میکند. او اعتراف میکند که تمامی عیوب و بدیها در درون خودش نهفته است و در تلاش است که از خود فراق یابد. شاعر به دوستی و محبت به دیگران اشاره میکند و یادآوری میکند که هرگونه عیبجویی باید بر اساس شناخت از خود باشد. او خود را در ارتباط با خداوند و ویژگیهای خوبش مورد ارزیابی قرار میدهد و به ستایش او میپردازد. در نهایت، این شعر به درک عمیقتری از وجود انسان و نیاز به خودشناسی تاکید دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
