

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۹۹۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۲
خوی با ما کن و با بیخبران خوی مکن
دم هر ماده خری را چو خران بوی مکن
اول و آخر تو عشق ازل خواهد بود
چون زن فاحشه هر شب تو دگر شوی مکن
دل بنه بر هوسی که دل از آن برنکنی
شیرمردا دل خود را سگ هر کوی مکن
هم بدان سو که گه درد دوا می خواهی
وقف کن دیده و دل روی به هر سوی مکن
همچو اشتر بمدو جانب هر خاربنی
ترک این باغ و بهار و چمن و جوی مکن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به یادآوری اهمیت عشق و دلبستگی به معشوق حقیقی میپردازد. او از مخاطب میخواهد که از وابستگی به دنیا و مادیات دور شده و خود را با عشق و حقیقت یکی کند. مولانا بر عدم تفرقه و جدایی در عشق تأکید میکند و از زیستن در ظواهر و مشغول شدن به دنیای فانی پرهیز میدهد. در واقع، او به دلبستگی عمیق و پایدار به عشق جاودانی میپردازد و بر ضرورت حفظ دل و روح در مسیری صحیح تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
