

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۹۹۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹۳
هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من
نقل سازد جهت این جگر خسته من
دست خود بر سر من مالد از روی کرم
که تو چونی هله ای بیدل و پابسته من
سر گران گشته از آن باده بیساغر من
زعفران کشته بدین لاله بررسته من
زخم بر تار تو اندرخور خود چون رانم
ای گسسته رگت از زخمه آهسته من
چون تنم جان نشود زان ابدی آب حیات
چون دلم برنجهد زان بت برجسته من
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و longing به معشوق سخن میگوید و احساسات عمیق و دلخوری ناشی از دوری را بیان میکند. او به معشوقش میگوید که دست محبتش را بر سر او بگذارد تا درد دلش کم شود و از زیباییها و جذابیتهای معشوقش یاد میکند. همچنین، شاعر در میانه احوالات عاشقانهاش به تشبیههایی اشاره میکند که نشاندهندهی حال زار و حواس پرتی او در اثر عشق است. در نهایت، او دعوت میکند که معشوق به قصههای عشق گوش دهد و مایل به درک عمق احساسات او باشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
