

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۰۲۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۸
گرچه بسی نشستم در نار تا به گردن
اکنون در آب وصلم با یار تا به گردن
گفتم که تا به گردن در لطفهات غرقم
قانع نگشت از من دلدار تا به گردن
گفتا که سر قدم کن تا قعر عشق میرو
زیرا که راست ناید این کار تا به گردن
گفتم سر من ای جان نعلین توست لیکن
قانع شو ای دو دیده این بار تا به گردن
گفتا تو کم ز خاری کز انتظار گلها
در خاک بود نُه مَه آن خار تا به گردن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از تجربههای عمیق و دردهای عاشقانهاش سخن میگوید. او با یار خود به دردی عمیق در عشق اشاره میکند و بیان میکند که غرق در محبت و لطف محبوب است. دلدار از او میخواهد تا در عشق عمیقتر شود و به یافتن قعر عشق برود. شاعر، با وجود تحمل سختیها و دردها، به دنبال عشق راستین است و تأکید میکند که برای رسیدن به عشق واقعی، باید از دنیا و خودبینی رها شود. در نهایت، او هشدار میدهد که دام دنیا او را به اسارت کشیده و باید از دامهای دنیوی رهایی یابد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
